امیر مهدیامیر مهدی، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 24 روز سن داره

عشق مامان بابا

امیر مهدی جونم خوش اومدی

امیر مهدی جون بالاخره روز عاشورا ١٥ اذر ساعت ٧ صبح از اهواز اومد تهران. ساعت ٨ هم بغل بابایش بود. چقد خونمون با صفا شده . مامان جون هم چند روز موند و رفت جاش خالیه خیلی. با هم رفتیم بوستان خرید . اینم اولین باری که تهران با کالسکه رفتی بیرون   ...
29 آذر 1390

محرم و همایش شیر خوارگان حسینی

جمعه 11 اذر 90 امروز همایش شیرخوارگان حسینی به یاد حضرت علی اصغر شهید شش ماهه کربلا بود . ادم واقعا به اون همه ظلمی که به امام حسین شده می مونه . حتی به یه کودک 6 ماهه هم رحم نکردن . وقتی مادر می شی تازه میی فهمی چه داغی بوده و چقد دلت خون می شه. مادر با یه گریه کوچولو بچه باش گریه می کنه تصویر یه تیر سه شاخه تو گلوی یه نوزاد  اصلا قابل تصور نیست . منم واسه اینکه تو پسر گلم هر ساله تو این مراسم بزرگ شرکت کنی از همین سال اول بردمت همایش شیرخوارگان حسینی اهواز . امیر مهدی در همایش شیرخوارگان امیر مهدی اول صبح قبل از رفتن به همایش ...
11 آذر 1390

9/9/90

سلام بالاخره 9/9/90 رسیدو امیر مهدی مامان 40 روزه شد می گن بچه بعد 40 روز خیلی عوض می شه منم بردمت حموم و به قول قدیمیا اب چله رو ریختیم . هیچ احکامی واسه این روز نبود پس بنابرین ما طبق رسوم قدیم فقط حمامت کردیم و با یه کاسه موسوم به چهل کلیدی اب چله رو ریختیم. صبح رفته بودم 3 سرویس نو واست لباس گرفتم چون لباسای دیگت هنوز یکم بزرگن و از اونجاییی که قدیمیا می گن بعد چله نباید لباسای قبلو پوشید لباس نو تنت کردم من که بار اولم بود می دیدم برام جالب بود عکسشم می زارم . همه می گن بعد چله  نی نی خیلی تغییر می کنه منم به خودم وعده یه خواب خوب داده بودم که شب وقت خواب دیدم نه خیر از این خبرا نیست هنوز شبا خوب نمی خوابی تا حدود 3 که بیدا...
10 آذر 1390

چیزی نمونده 40 روزت تموم شه

امروز 7 اذر و پسرم 38 روزش شده و چند روز دیگه چهل روزش می شه به سلامتی روز پنج شنبه 3 اذر صبح با مامان جون و بابا جون دایی محمد رفتیم ابادان کلی خرید کردیم تو هم چشم از پاساژ و چیزای رنگارنگش ور نداشتی اما شب که برگشتیم فکر می کنم به خاطر خستگی تا روز بعدی شب هیچی نخوابیدی منم خیلی ترسیدم و نگران شدم می خواستم ببرمت پیش پزشکت که مامان جون گفت نمی خواد این همه پسرمو ببری دکتر چون روز قبلش هم برده بودمت و اقای دکتر گفت یه کوچولو سرما خوردی خیلی سعی کردم سرما نخوری ولی نشد امروز روز اول محرمه یه لباس مشکی واست گرفتم و تنت کردم . پری روز خاله مامان جون و دا اومدن دیدنت دا خیلی دوست داره همه دلتنگتن که چند روز دیگه می ریم تهران برای 15ا...
7 آذر 1390
1